ای قوم به حج رفته

ابو سعید ابوالخیر چند درهم اندوخته بود تا به زیارت كعبه رود.
با كاروانی همراه شد و چون توانائی پرداخت برای مركبی نداشت پیاده سفر كرده و خدمت دیگران میكرد .تا در منزلی فرود آمدند و شیخ برای جمع اوری هیزم به اطراف رفت . در زیر درختی مرد ژنده پوش با حالی پریشان دید . از احوال وی جویا شد و دریافت كه از خجالت اهل و عیال در عدم كسب روزی به اینجا پناه اورده است و هفته ای است كه خود و خانواده اش در گرسنگی بسر برد ه اند.
چند درهم اندوخته خود را به وی داد و گفت برو .....
مرد بینوا گفت: مرا رضایت نیست تو در سفر حج در حرج باشی تا من برای فرزندانم توشه ای ببرم....
شیخ گفت حج من تو بودی و اگر هفت بار گرد تو طواف كنم به زانكه هفتاد بار زیارت آن بنا كنم.
(مخزن المعارف)
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم آبان ۱۳۹۲ ساعت توسط محمدحسین کارگرماهر
|
سلام بازدید کننده محترم