استخر تمساح

                                                             

یه میلیاردری بود که توی خونه اش تمساح نگه می داشت و اون ها رو گذاشته بود توی استخر پشت خونه اش، اون یه دختر خیلی زیبا هم داشت...

یه روز یه مهمونی خیلی مجلل گرفت. وسط های مجلس، پسرهای توی مهمونی رو جمع کرد و گفت می خوام براتون یه مسابقه بذارم. هر کدوم از شما بتونه این استخر پر از تمساح رو تا ته شنا کنه من یه میلیارد تومن بهش جایزه می دم یا این که دخترم رو به عقدش در میارم.

هنوز جمله آخرش تموم نشده بود که یکی پرید توی آب و تمساح ها همه رفتن طرفش. اون هم با هر بدبختی ای بود فرار کرد و تا ته طرف دیگر استخر رو شنا کرد. وقتی بیرون اومد، فقط چند خراش کوچک برداشته بود.

میلیاردر که خیلی کف کرده بود، گفت: آفرین! خیلی خوشم اومد، حالا دخترم رو می خوای یا یک میلیارد تومن رو؟

پسره گفت: هیچ کدوم، اون فلان فلان شده ای رو که منو هول داد توی آب می خوام!

فرهنگ کتابخوانی

  کتابت را جا بگذار!



جا گذاشتن کتاب در مکان های عمومی رفتاری است که اکنون در ایتالیا و فرانسه به سرعت در حال افزایش است. کسی که کتابش را در مکان های عمومی رها می کند، خودش را معرفی نمی کند و ادعایی هم بابت قیمت کتاب ندارد، اما یک درخواست از خواننده یا خوانندگان احتمالی بعدی کتاب دارد و آن این است که:

"شما نیز بعد از خواندن کتاب، آن را در محلی مشابه قرار دهید تا دیگران هم بتوانند از این کتاب استفاده کنند."

رول هورنباکر اولین کسی بود که این حرکت را انجام داد. او یک فروشنده کامپیوتر در آمریکا بود و نام این رفتار را Book Crossing گذاشت؛ یعنی کتاب در گردش.

در فرانسه
 کتاب های در حال گردش از 10 هزار جلد فراتر رفته است. این رفتار جدید را می شود به نوعی "ایستگاه کتابخوانی" یا "ایستگاه به اشتراک گذاشتن کتاب" در نظر گرفت.

حالا این رفتار از ترکیه نیز سر درآورده است. عابری چنین نوشته بود: کنار دریا قدم می زدم که
 کتابی روی شن ها توجهم را جلب کرد. فکر کردم حتما صاحب کتاب، فراموش کرده آن را با خود ببرد. برش داشتم و همین که چشمم به صفحه اولش افتاد، از خوشحالی بال درآوردم، در صفحه اول کتاب یک نفر متن زیر را نوشته بود:

"
من این کتاب را با علاقه خواندم و آن را در همان مکانی که به آخر رسانده بودم رها کردم. امیدوارم شما هم از این کتابخوشتان بیاید. اگر از آن خوشتان آمد بخوانید و گرنه در همان نقطه ای که پیدایش کرده اید، بگذارید بماند اگر کتاب را خواندید شماره ای به تعداد خوانندگان اضافه کنید و با ذکر محل پایان مطالعه، در جایی رهایش کنید."

در همان صفحه دستخط سومین خواننده نیز توجهم را جلب کرد:

 "
خواننده شماره سه: پس تا به حال سه نفر که همدیگر را نمی شناسند این کتاب را خوانده اند.طبق اطلاعات موجود در همان صفحه، خواننده اول کتاب را در یک شهر و خواننده دوم در شهر دیگری مطالعه ی آن را به پایان رسانده و رهایش کرده بود."

این سنت جدید در کشورهای مختلفی باب شده است که بر اساس اطلاعات بدست آمده در حال حاضر بیش از 2 میلیون و 500 هزار جلد کتاب در حال گردش است و شاید حتی بیشتر از این تعداد باشد، زیرا کتابهای بسیاری که در گردش بودن آنها به ثبت نرسیده است، ممکن است هنوز در میان مردم در حال خوانده شدن باشند.
هدف از به وجود آوردن این سنت و رفتار، تبدیل کردن دنیا به یک کتابخانه ی بزرگ است. ما هم امیدواریم که این سنت زیبا و فرهنگی به کشور ما نیز برسد تا همه ی مردم از کتابخانه ای عمومی در سطح کشور برخوردار شوند.

گورخر

گورخر

از گورخر پرسیدم:
آیا تو سیاه هستی باخط های سفید یا که سفیدی باخط های سیاه؟؟
و گورخر از من پرسید:
آیا تو خوبی با عادت های بد یا که بدی با عادت های خوب؟
آیا آرامی بعضی وقت ها شلوغ یا شلوغی بعضی وقتا آرام؟
آیا شادی بعضی روزها غمگین یا غمگینی بعضی وقتا شاد؟
و همچنان پرسید و پرسید و پرسید.
دیگر هیچوقت از گورخری
درباره رنگ پوستش نخواهم پرسید...!

قرآن

قرآن

مردی همسر و سه فرزندش را ترک کرد و در پی روزی خود و خانواده اش راهی سرزمینی دور شد… فرزندانش او را از صمیم قلب دوست داشتند و به او احترام می گذاشتند. مدتی بعد ، پدر نامه اولش را برای آن ها فرستاد. بچه ها آن را باز نکردند تا آنچه در آن بود، بخوانند ، بلکه یکی یکی آن را در دست گرفته و بوسیدند و گفتند : این نامه از طرف عزیزترین کس ماست. سپس بدون این که پاکت را باز کنند ، آن را در کیسه‌ مخملی قرار دادند … هر چند وقت یک بار نامه را از کیسه درآورده و غبار رویش را پاک کرده و دوباره در کیسه می‌گذاشتند… و با هر نامه ای که پدرشان می فرستاد همین کار را می کردند. سال ها گذشت. پدر بازگشت، ولی به جز یکی از پسرانش کسی باقی نمانده بود، از او پرسید : مادرت کجاست ؟ پسر گفت : سخت بیمار شد و چون پولی برای درمانش نداشتیم، حالش وخیم تر شد و مرد. پدر گفت : چرا ؟ مگر نامه اولم را باز نکردید ؟ برایتان در پاکت نامه پول زیادی فرستاده بودم! پسر گفت : نه . پدر پرسید : برادرت کجاست ؟ پسر گفت : بعد از فوت مادر کسی نبود که او را نصیحت کند ، او هم با دوستان ناباب آشنا شد و با آنان رفت . پدر تعجب کرد و گفت : چرا؟ مگر نامه ای را که در آن از او خواستم از دوستان ناباب دوری گزیند ، نخواندید؟ پسر گفت :نه … مرد گفت : خواهرت کجاست ؟ پسر گفت : با همان پسری که مدت ها خواستگارش بود، ازدواج کرد. الآن هم در زندگی با او بدبخت است. پدر با تأثر گفت : او هم نامه‌ من را نخواند که در آن نوشته بودم این پسر آبرودار و خوش نامی نیست و من با این ازدواج مخالفم ؟ پسر گفت : نه …

به حال آن خانواده فکر کردم و این که چگونه از هم پاشید ، سپس چشمم به قرآن روی طاقچه افتاد که در قوطی مخملی زیبایی قرار داشت. وای بر من …! رفتار من با کلام الله مثل رفتار آن بچه ها با نامه های پدرشان است! من هم قرآن را می‌بندم و در کتابخانه ام می گذارم و آن را نمی خوانم و از آنچه در اوست ، سودی نمی برم، در حالی که تمام آن روش زندگی من است.

ای کاش فکر می کردیم…