خاطرات جالب و بامزه دیگران 13


دیروز از جلوی یه رستوران رد می شدم، رفتم داخل، گفتم: آقا! ببخشید، جوجه دارید؟
گفت: آره داریم...  گفتم: بهش آب و دونه بدین نمیره!
تا آخر خیابون با لنگه کفش دنبالم می کرد بی جنبه!

مامانم اومد یه دفعه تق زد پس کله ام...
می گم چرا می زنی؟
برگشته می گه لواشك ها رو از ترس تو قایم کردم، از صبح دارم می گردم، خودم پیداشون نمی کنم!

رﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩﻡ ﺳﻮﭘﺮﻣﺎﺭﮐﺖ ، ﺩﺧﺘﺮﻩ ﺍﻭﻣﺪﻩ تو، ﺩﺳﺖ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺭﻭی پفک ها، می گه: ﺑﺒﺨﺸﯿﺪ ﺁﻗﺎ، ﺍﺯ اﯾﻦ پفک ها ﺩﺍﺭﯾﺪ؟
ﯾﺎﺭﻭ ﻫﻢ ﯾﻪ نگاه ﺑﻪ ﻣﻦ، ﯾﻪ نگاه ﺑﻪ ﺩﺧﺘﺮﻩ ﮐﺮﺩ، ﺑﻌﺪ ﮔﻔﺖ:  ﻧﻪ ﺧﺎنم، ﺗﻤﻮﻡ ﮐﺮﺩﯾﻢ، ﻓﺮﺩﺍ ﻣﯿﺎﺩ برامون.
دختره هم گفت مرسی و رفت!

 

داداش کوچکم داشت توی خونه فوتبال بازی می کرد، بهش گفتم خونه جای فوتبال بازی کردن نیست. گفت برزیل داره تو خونه خودش جام جهانی برگذار می کنه، تو چه می فهمی آخه؟

دیشب بابام داشت اخبار می دید، بهش گفتم: بابا! می دونستی خر می تونه از پله ها بالا بره ولی نمی تونه از پله پایین بیاد؟
گفت: خودم دیدم دیروز از پله ها اومدی پایین! بی خودی شایعه سازی نکن!

کارت شارژ گرفتم، دادم دوستم، می گم بخون رمزشو من بزنم.
برداشته می گه: هفده تریلیارد و نهصد و نود و سه میلیارد و...

ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺳﻮﺍﺭ ﺗﺎﮐﺴﯽ ﺑﻮﺩﻡ، ﺭﺍﻧﻨﺪﻩ ﺍﺯ ﺩﺧﺘﺮﻩ ﭘﺮﺳﯿﺪ: ﺧﺎﻧﻢ ﮐﺠﺎ می رﯾﺪ؟ ﺩﺧﺘﺮﻩ ﺑﺎ ﺣﺎﻟﺖ ﺫﻭﻕ ﻣﺮﮔﯽ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ: می رﻡ ﺷﺎﻝ ﺻﻮﺭﺗﯽ ﺑﺨﺮﻡ! ﺧﺪﺍﯾﺎ ﺧﻮﺍﺳﺘﯽ ﺷﻔﺎ ﺑﺪﯼ، ﺍﯾﻨﻮ بذﺍﺭ ﺗﻮﯼ ﺍﻭﻟﻮﯾﺖ!

ﺑﭽﻪ ﻫﻤﺴﺎﯾﻤﻮﻥ ﺩﺍﺭﻩ ﺍﺯ ﻣﻬﺪ ﺑﺎ ﺩﺧﺘﺮ ﻫﻤﺒﺎﺯﯾﺶ ﻣﯿﺎﺩ. ﻣﻦ ﺑﺎ ﺧﻨﺪﻩ ﺑﻬﺶ می گم: ﻭﻗﺘﻰ ﺑﺎ ﯾﺎﺭﻯ، ﭘﺲ ﭼﻰ ﻛﻢ ﺩﺍﺭﻯ؟
ﮐﺮﻩ ﺧﺮ می گه: ﺧﻮﻧﻪ ﻯ ﺧﺎﻟﻰ!
اون وقت من هم سن اون بودم، برای هواپیما باى باى می كردم برام بوق بزنه!

 

یه بار معلم زبانم یه خاطره تعریف کرد که از یکی‌ از شاگرداش یه روز پرسیده:Where were you last night
شاگرده گفته:   
OPEN LEG PARTY
معلمم می گفت هر چی‌ فکر کردم نفهمیدم منظورش چیه، آخر سر ازش پرسیدم این که گفتی یعنی‌ چی‌؟

شاگرد گفته: یعنی‌ پاگشا!

ﺭﻓﺘﻢ ﺧﻮﻧﻪ ﺧﺎله ام، ﺩﯾﺪﻡ ﭘﺴﺮ ﺧﺎله ام توی ﺣﻤﻮﻡ ﺑﻮﺩ ﺑﺎ ﺻﺪﺍﯼ ﺑﻠﻨﺪ می ختدید. ﺍﺯ ﺩﺧﺘﺮ ﺧﺎله ام ﭘﺮﺳﯿﺪﻡ ﭼﺮﺍ ﺩﺍﺭﻩ می خنده؟ ﮔﻔﺖ ﻫﯿﭽﯽ، ﺩﺍﺭﻩ ﺳﻨﮓ ﭘﺎ می کشه!

ﺧﺎله ام می خواست ﺑﻪ ﺩﺧﺘﺮ ﮐﻮﭼﻮﻟﻮﺵ ﺁﺏ ﭘﺮﺗﻘﺎﻝ ﺑﺪهد، ﻭﻟﯽ اون نمی خورد. ﻣﻦ ﮔﻔﺘﻢ ﺑﺪﻩ ﺧﻮﺩﻡ ﺑﻬﺶ می دهم. ﺑﻌﺪ ﺑﺮﺩﻣﺶ ﺗﻮ ﺍﺗﺎﻕ، ﻫﻤﺸﻮ ﺧﻮﺩﻡ ﺧﻮﺭﺩﻡ ﻭ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﺧﺎﻟﯽ ﺭﻭ ﺩﺍﺩﻡ به ﺧﺎﻟﻪ، ﮔﻔﺘﻢ همه شو خورد. ﺍون هم ﮔﻔﺖ ﺧﺪﺍ ﺧﯿﺮﺕ ﺑﺪهد، ﭼﻨﺪ ﺭﻭﺯﻩ ﺷﮑﻤﺶ ﮐﺎﺭ نمی کنه، ﺗﻮﺵ ﻣﺴﻬﻞ ﺭﯾﺨﺘﻪ ﺑﻮﺩﻡ!ﻫﯿﭽﯽ ﺩﯾﮕﻪ، ﺍﻻﻥ ﺍﯾﺰﯼ ﻻﯾﻒ بسته ام!

خانمه پشت فرمون بود، چراغ قرمز شد نرفت، زرد شد نرفت، سبز شد نرفت، افسره رفت پهلوش گفت: خانم! شرمنده، ما همین ۳ رنگ رو بیشتر نداریم پسندتون نشد؟!

 

سر کلاس بودیم، یکی از پسرها خوابیده بود، یهو استاد اومد زد رو شونه اش، گفت خوابی؟ پسره پرید، هول شد، گفت: نه آقا، دراز کشیده بودیم! هیچی دیگه همه داشتن صندلی ها رو گاز می زدن.


سرزده رفتیم خونه یکی از آشناها، بچه صاحب خونه گفت: عمو، ما می دونستیم شما میاین خونه مون. گفتم: عزیزم ازکجا می دونستین؟ جواب داد: مامانم چای آورد، تفاله چایی اومده بود روی استکان، بابام گفت: الان یه خری میاد خونمون!

صبح توی تاکسی یکی زنگ زده بود رادیو آوا، قسمت ترانه های درخواستی، بعد از این که آهنگ مورد نظرش رو گفت، آخرش گفت: لطف کنید صداشم زیاد کنید!

طرف برای آمارگیری اومده، به بابام می گه چند تا بچه داری؟ بابام می گه: یکی.
آمارگیره می گه: تو شناسنامه که اسم دوتا نوشته!بابام می گه: ها، اینو می گی؟
این دکوریه، هر وقت اینترنت قطع بشه میاد توی حال یه دور می زنه، می ره توی اتاق!

دختره: کامپیوتر من مشکل پیدا کرده. من: چه مشکلی؟
دختره: هر وقت رمزشو می زنم به شکل ستاره میاد.
من: خوب اون واسه امنیته که اگه کسی تو اتاق بود رمزتو نبینه.
دختره: نه خوب آخه وقتی تنها هستم، باز هم به شکل ستاره میاد!

یکی از خانم های همکارمون تو شرکت که باهاش کلی رودربایستی داشتم برام پیام فرستاده:
Siphon Kar nemikone, chetori az WC estefade konam
با تعجب چند بار پیام رو خوندم، بعد جواب دادم:
خوب از آفتابه استفاده کن! یک هفته بعد که باهام آشتی کرد، فهمیدم منظورش این بوده که:
سایفون کار نمی کنه، چه طور از وی چت استفاده کنم؟

یه روز با یکی از بچه ها رفتیم کافی شاپ، منو رو برداشت. بعد از کلی مکث، رفیق ما سرشو آورد بالا و با یه حالت خاصی گفت: 3 تا بام دریت جدید بیارید.
بعد از این که گارسونه کل میز رو گاز گرفت، گفت: اون بام دریت جدید نیست، "با مدیریت جدیده"! خودتون حالت دوستم رو تصور کنید.

 

کوتاه و خندیدنی 20


آقای دست و دلباز به راننده تاکسی می گه: تا میدان امام چند؟ راننده می گه خودت و خانمت 2هزار تومان، بچه هاتم هیچی. آقای دست و دلباز می گه: بابا، شما سوار شین برین، من و مامانتون پیاده میایم!

یارو می ره دبی، سوار تاکسی می شه. وقتی که به نزدیکی مقصد می رسه، نمی دونه چه جوری به عربی بگه توقف کن، رسیدیم، می گه: صدق الله العلی العظیم!

اسدالله میرزا تو سریال دایی جان ناپلئون در مورد زنش می گه: سال اول اون قدر دوستش می داشتم که می خواستم بخورمش! سال سوم پیشمون شدم که چرا همون سال اول نخوردمش!

ﭘﺴﺮه ﺭﻓﺖ ﺗﻮی ﮐﻮﭼﻪ، ﺩﻳﺪ ﺩﺍﺩﺍﺵ ﺩﻭﻗﻮﻟﻮﺵ ﺩﺍﺭﻩ ﺗﻮ ﮐﻮﭼﻪ ﺑﺎﺯﯼ می کنه. ﻳﻪ ﺳﻴﻠﯽ ﺧﻮﺍﺑﻮﻧﺪ ﺗﻮ ﮔﻮﺷﺶ و ﮔﻔﺖ: ﺗﻮ این جاﻳﯽ و ﻣﺎﻣﺎﻥ ﺩﻭﺑﺎﺭ ﻣﻨﻮ برد ﺣﻤﻮﻡ؟!

دختره از پسره می پرسه به قیافم می خوره چند سالم باشه؟
پسره می گه: 27 سال.
دختره ناراحت می شه، می گه:
من 22 سالمه.
پسره می گه:
5 سال دیگه به حرفم می رسی، ببین کی بهت گفتم!

فحش دادن یارو:
انگار از وحشی اومده!
بلبل درازی هم که می کنی!
هرچی هم که بزرگ تر می شه گنده تر می شه!
صداتو برای من داد نزن!
تو نه تربیت داری نه خانوادگی!

یارو با سرعت از جهنم برمی گشت، بهش گفتن چه خبره؟ گفت یا ابوالفضل! جهنم آتیش گرفته!

طرف وصیت می کنه: تمام اعضاء بدنم رو پس از مرگم اهدا کنید جز مغزم!
می پرسن چرا؟
می گه: عکس های خانوادگی توشه!

آﺑﺎﺩﺍﻧﻰ ﺯﻧﮓ می زﻧﻪ ﺑﻪ ﺍﻭﺑﺎﻣﺎ، ﻣﯽ ﮔﻪ: ما می خواهیم ﺑﺎ ﺷﻤﺎ ﺑﺠﻨﮕﯿﻢ.
ﺍﻭﺑﺎﻣﺎ: ﭼﻨﺪ ﻧﻔﺮﯾﺪ؟
آﺑﺎﺩﺍﻧﯽ: ﻣﻮ ﻭ ﺩﻭ ﺗﺎ ﮐﻮﮐﺎﻡ ﻭ ﺳﻪ ﺗﺎ ﭘﺴﺮ ﻋﻤﻮﺍﻡ.
ﺍﻭﺑﺎﻣﺎ: ﺷﻤﺎ 6 ﻧﻔﺮ، ﻣﺎ 4 ﻣﯿﻠﯿﻮﻥ ﺳﺮﺑﺎﺯﯾﻢ... چه طوﺭ ﺑﺎ ﻣﺎ می جنگید؟
آﺑﺎﺩﺍﻧﯽ: صبر کن ﻓﮑﺮ می کنم ﺟﻮﺍﺏ می دم...
ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺩﻗﺎﯾﻘﯽ آﺑﺎﺩﺍﻧﻰ ﺗﻤﺎﺱ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ: ﻣﺎ ﻧﻤﯽ ﺟﻨﮕﯿﻢ.
ﺍﻭﺑﺎﻣﺎ: ﺗﺮﺳﯿﺪﯾﺪ؟
آﺑﺎﺩﺍﻧﯽ: ﻧﻪ ﻭﻟﮏ، ﺟﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﻓﻦ 4 ﻣﯿﻠﯿﻮﻥ ﻧﻔﺮ ﻧﺪﺍﺭﯾم!

یارو می ره باغ وحش، جلوی قفس میمونه شروع می کنه به ادا در آوردن که میمونه هم تکرار کنه... میمونه می گه: به جای این عنتر بازی ها بگو چه جوری فرار کردی که من هم فرار کنم!

یارو شب تو اتوبوس هی از صندلی 3 بلند می شه می ره رو صندلی 13، باز بر می گرده.
بهش می گن: چه مرگته؟ بخواب دیگه!
می گه: لعنت به کسی که گفت دو تا صندلی بگیر شب راحت بخوابی!

ﺑﻪ ﻳﻪ ﮊﺍﭘﻨﯽ ﻭ ﺁﻟﻤﺎﻧﯽ ﻭ ایرانی ﻧﻔﺮی 50 ﺗﺎ ﻣﻮﺯ ﻭ ﻳﮏ ﻣﻴﻤﻮﻥ ﺩﺍﺩﻥ، ﮔﻔﺘﻦ:
ﺑﺎ ﺩﺍﺩﻥ ﺍﻳﻦ 50 ﺗﺎ ﻣﻮﺯ ﺑﻪ ﻣﻴﻤﻮﻧﺘﻮﻥ ﺑﺎﻳﺪ ﺑﻬﺶ ﺣﺮﻑ ﺯﺩﻥ ﻳﺎﺩ ﺑﺪﻳﺪ.
ﺍﻭﻣﺪﻥ ﺩﻳﺪﻥ آلمانیه و ﮊﺍﭘﻨﯿﻪ 50 ﺗﺎ ﻣﻮﺯ رﻭ ﺩﺍﺩه اند به میمون هاشون ﺧﻮﺭﺩه اند، هیچی هم ﻳﺎﺩ ﻧﮕﺮفته اند.
ﺑﻌﺪ ﺭﻓﺘﻦ ﺳﺮﺍﻏﻪ ایرانیه، ﺩﻳﺪﻥ 49 ﺗﺎ ﻣﻮﺯ رﻭ ﺧﻮﺩﺵ ﺧﻮﺭﺩﻩ ﻭ ﻣﻴﻤﻮﻧﻪ ﺩﺍﺭﻩ ﺑﺎ ﺍﻟﺘﻤﺎﺱ می گه:
تو رو به ﻗﺮآﻥ ﺍﻭ یکی رو بده به من!

تو امتحان راهنمایی و رانندگی، سرهنگه به یارو گفت روشن کن برو عقب.
یارو روشن کرد، رفت صندلی عقب نشست!

فکر کن دخترا برن جبهه:
- مهسا! اون پسره رو بکش.
- نه، خوشگله، گناه داره!
- سارا! اون خشاب ها رو پر کن.
- وایسا لاکم خشک شه!
- نازنین! پس چراشلیک نمی کنی؟
- بذار موهامو ببندم!
- مریم! فردا می ریم خط مقدم.
- ای وای! من چی بپوشم؟!

یارو می ره سربازی. تو آموزشی بهش می گن: اگه 3 سرباز دشمن آمدند سمتت چی کار می کنی؟ می گه پدر هر 3 تاشون رو در میارم.
می گن اگه 5 تا آمدند چی؟ می گه آسفالتشون می کنم.
می گن اگه 10 تا بیان چی؟ می گه می زنم لهشون می کنم.
می گن آفرین به شجاعتت، حالا اگه 100 نفر بیان و 10 تا تانک داشته باشن و 4 تا هم هواپیما پشتیبانیشون کنن چی؟ می گه: شلوارم رو در میارم می...ینم تو ارتشی که غیر از من کسی رو نداره!

پسره: بابا، یخچال رو کی اختراع کرده؟
باباش: نمی دونم.
- رادیو رو کی ساخته؟
باباش: نمی دونم.
- ماشین رو کی اختراع کرده؟
باباش: نمی دونم.
مادره: بچه! کمتر سوال بپرس، بابات رو خسته نکن!
باباش: ولش کن بذار سوال کنه معلوماتش بره بالا!

از عجایب زن ها:
وقتی عصبانی می شه به مدت 6 ساعت با سرعت نور حرف می زنه. آخر سر پاشو می اندازه رو اون یکی پاش و می گه: دهنمو باز نکن، بزار ساکت بمونم بهتره!

پیامک شوهر به زن: نترس، من از پله های اداره افتادم و خانم جهانپور، من رو که بی هوش بودم رسوند بیمارستان. الان به هوش اومدم، احتمال خونریزی مغزی هست. پای چپ و دنده راستم شکسته.
زن: خانم جهانپور کیه؟

یارو می ره داروخانه قرص ضد بارداری برای خانمش بگیره.
دکتر می گه چند مدل داریم، اسمشو بگو تا بدهم.
یارو در گوش دکتر می گه: اسمش اکرمه!

آیا می دونید چرا خرس های قطبی بی سوادن؟
آخه همیشه برف میاد مدرسه ها تعطیله!

 

اعتماد به نفس

روی نیمکتی در پارک نشسته بود و سرش را بین دستانش گرفته بود و به این فکر می‌کرد که آیا می‌تواند شرکتش را از ورشکستگی نجات دهد یا نه. بدهی شرکت خیلی زیاد شده بود و راهی برای بیرون آمدن از این وضعیت نداشت. طلبکارها دائماً پیگیر طلب خود بودند. فروشندگان مواد اولیه هم تقاضای پرداخت بر اساس قرارداهای بسته شده را داشتند. ناگهان پیرمردی کنار او روی نیمکت نشست و گفت: «به نظر میاد خیلی ناراحتی.» بعد از شنیدن حرف‌های مدیر، پیرمرد گفت: «من می‌تونم کمکت کنم.» نام مدیر را پرسید و یک چک برای او نوشت و داد به دستش و گفت: «این پول رو بگیر. یک سال بعد همین موقع بیا اینجا و اون موقع می‌تونی پولی که بهت قرض دادم رو برگردونی.» بعد هم از آنجا دور شد. مدیر شرکت در حال ورشکستگی، یک چک 500000 دلاری در دستش دید که امضاء جان دی. راکفلر داشت، یکی از ثروتمندترین مردان روی زمین. با خود فکر کرد: «حالا می‌تونم تمام مشکلات مالی شرکت رو در عرض چند ثانیه برطرف کنم.» اما تصمیم گرفت فعلاً چک را نقد نکند و آن را در جای امنی نگه دارد. همین که می‌دانست این چک را دارد، اشتیاق و توان تازه‌ای برای نجات شرکت پیدا کرد. توانست از طلبکاران برای پرداخت‌های عقب‌افتاده فرصت بگیرد. چند قرارداد جدید بست و چند سفارش فروش بزرگ دریافت کرد. در عرض چند ماه توانست تمام بدهی‌ها را تسویه کند و شرکت به سودآوری دوباره رسید. دقیقاً یک سال بعد از اتفاقی که در پارک برایش پیش آمده بود، با چک نقد نشده به پارک رفت و روی همان نیمکت نشست. راکفلر آمد اما قبل از اینکه بخواهد چک را به او بازگرداند و داستان موفقیتش را برای او تعریف کند، پرستاری آمد و راکفلر را گرفت و فریاد زد: «گرفتمش!» بعد به مدیر نگاه کرد و گفت: «امیدوارم شما را اذیت نکرده باشد. این پیرمرد همیشه از آسایشگاه فرار می‌کند و به مردم می‌گوید که راکفلر است.» مدیر تازه فهمید این پول نبود که شرایط او را تغییر داد بلکه اعتماد به نفس به وجود آمده در او بود که قدرت لازم برای نجات شرکت را به او داده بود.