خاطرات جالب و بامزه ديگران 13
خاطرات جالب و بامزه ديگران
رفته بودم امتحان شهر برای گواهینامه... اولش افسره اومد خودی نشون بده، گفت: همه تون جمع شین. من این جا با هیچ کس تعارف ندارم... هیچ کس رو هم الکی قبول نمی کنم. چون بعدا در برابر جون شما مسئولم... هفته قبل رفته بودم سر صحنه تصادف برای کارشناسی. راننده می خواسته تراک آهنگ سی دی رو عوض کنه، خودش و همه خانواده اش رفتن تو دره و ماشین منفجر شد... فقط تیکه های بدنشون رو باید جمع می کردی. هیچی ازشون نمونده بود. من هم اومدم مثلا خود شیرینی کنم بگم خیلی حواسم به سخنرانی شماست، گفتم: ببخشید سرکار! اگه همه شون درجا مردن، اون وقت جناب عالی از کجا فهمیدید می خواسته تراک عوض کنه؟ یعنی جمعیت منفجر شد از خنده! گفت: تو بیا بیرون، کارتکست ام بیار... یه خطی روش کشید، گفت تا 3 ماه دیگه این جا نبینمت!
داییم به فروشنده می گه: به نظر شما كدوم رنگ رو بخریم؟ فروشنده: والا، این به سلیقه ی شخصی تون بر می گرده. من نمی تونم نظری بدم. داییم: حالا شما اگه بودی كدوم رو می خریدی؟ فروشنده: چی بگم والا؟ شما باید بپسندین، سلیقه ها متفاوته. داییم: سلیقه ی شما كدوم رو می پسنده؟ فروشنده: والا من اگر بودم نقره ای رو می خریدم. داییم: پس اگر زحمتی نیست اون مشكی رو به ما بده! فروشنده با تعجب گفت: چرا مشكی؟! داییم: اون نقره ایه حتما مشكلی داره كه اصرار داری به ما بندازیش!
سلام بازدید کننده محترم