کوتاه و خندیدنی 17

پشت نویسی کارت عروسی حیف نون:
جناب آقای بزرگ زاده به اتفاق خانواده محترم، به جز پسر وسطی بی شعور الاف معتاد بی سواد. خاک تو سرتون با این بچه بزرگ کردنتون! اصلا نمی خواد بیایید!

پیشنهاد حیف نون به خدا:
خدایا! بهتر نبود از همون سیستم طالبی و خربزه برای هندوانه هم استفاده می کردی و همه تخمه هاشو یه جا جمع می کردی؟

دوستم می خواست بره حج، ازش پرسیدم سوغاتی برامون چی میاری؟
گفت: اگه جریان ول كردن مغازه ها موقع نماز واقعیت داشته باشه، واسه همه تون همه چی میارم!

حیف نون می ره سلمونی، با صاحب سلمونی دعواش می شه. صاحب سلمونی می گه: ری...دم به پولی که تو دادی. حیف نون هم می گه: من هم ری...دم به سری که تو زدی!

خانمه سر قبر شوهرش با گریه می گفت: بچه ها لباس ندارن، کفش ندارن، کیف ندارن... حیف نون رد می شده، می گه: می گما... این بابا مرده یا رفته دوبی جنس بیاره؟

حیف نون می ره تو داروخانه و می پرسه شما ”اسید استیل سالیسیلیک" دارید؟
فروشنده می گه: منظورتون آسپرینه؟
جواب می ده: آره، خودشه. اسمش همش یادم می ره!

حیف نون داشته گریه می کرده، می پرسن چی شده؟
می گه: پشیمونم. کاش به حرف بابام گوش کرده بودم.
می گن: مگه چی می گفت؟
می گه نمی دونم، گفتم که گوش نمی کردم!

حیف نون داشت می مرد، به زنش گفت بعد از من فقط با مش قربون می تونی ازدواج کنی! زنش گفت چرا؟ حیف نون جواب داد: چند سال پیش، یه خر پیر داشت به من انداخت، می خواهم تلافی کنم!

سفارش حیف نون به فرزندش: برو مسجد، هم نمازت رو بخون، هم کفش هاتو عوض کن!

حیف نون ساعت نو می خره. دوستش ازش ساعت می پرسه. می گه: حالا هی بپرس تا خراب شه!

دکتر به حیف نون می گه زنت سکته ناقص کرده. می گه نکبت هیچ کاری رو درست انجام نمی ده!

شادترین داستان کوتاه:
روزی مردی به دختری گفت: با من ازدواج می کنی؟ دختر گفت نه... و آن مرد یک عمر به خوبی و خوشی زندگی کرد!

حیف نون می ره پیش دکتر متخصص. می بینه ویزیتش بیست هزار تومان شده!
به دکتر می گه: اگه تخفیف می دی، بگم کجام درد می کنه. و گر نه خودت بگرد پیداش کن!

حیف نون خفاش می بینه. از خنده غش می کنه. می گه: تا حالا موش چادری ندیده بودم!

حیف نون می ره دبی. می ره توی یه رستوران به گارسونه می گه: "الکباب." گارسون براش کباب میاره. بعد می گه: "الگوجه الاضافه." واسش میاره. آخر سر هم می گه "الآب!" واسش میاره، می خوره. بعد می گه چه قدر خوبه آدم زبون یه کشور دیگه رو هم بلد باشه! گارسونه می گه: اگه من ایرانی نبودم، بهت "الگ...وز" هم نمی دادن!

یارو می ره خواستگاری. ازش می پرسن نظرت راجع به مهریه چیه؟ می گه به نظر من دو تا ربع سکه به نیت دو طفلان مسلم!

با هم بخنديم 9

 استادي داشتیم هر سری می آمد سر کلاس به دخترا تیکه می انداخت. یه بار دخترا تصمیم می گیرن با اولین تیکه ای که انداخت از کلاس برن بیرون. قضیه به گوش استاد می رسه. جلسه بعد یه کم دیر میاد سر کلاس، می گه از انقلاب داشتم می آمدم دیدم یه صف طولانی از دخترا تشکیل شده رفتم جلو پرسیدم، گفتن با کارت دانشجویی شوهر می دن! دخترا پا می شن برن بیرون، استاده می گه کجا می رید؟ وقتش تموم شد، تا ساعت 10 بود!

مردی از این که زنش به گربه خانه بیشتر از او توجه می کرد ناراحت بود، یک روز گربه را برد و چند تا خیابان آن طرف تر ول کرد ولی تا به خانه رسید، دید گربه زود تر از اون برگشته خونه، این کار چندین دفعه تکرار شد و مرد حسابی کلافه شده بود. بالاخره یک روز گربه را با ماشین گرداند، از چندین پل و رودخانه پارک و غیره گذشت و بالاخره گربه را در منطقه ای پرت و دور افتاده ول کرد. آن شب مرد به خانه بر نگشت... آخر شب زنگ زد و به زنش گفت: اون گربه کره خر خونه هست؟ زنش گفت: آره. مرد گفت: گوشی رو بده بهش، من گم شدم!

کشیشی در اتوبوس نشسته بود که یک ولگرد مست و لایعقل سوار شد و کنار او نشست. مردک روزنامه ای باز کرد و مشغول خواندن شد و بعد از مدتی هم از کشیش پرسید: "پدر روحانی! روماتیسم از چی ایجاد می شود؟" کشیش هم موعظه را شروع کرد و گفت: "روماتیسم حاصل مستی و میگساری و بی بند و باری است." مردک با حالت منفعل دوباره سرش گرم روزنامه خودش شد. بعد کشیش از او پرسید تو حالا چند وقت است که روماتیسم داری؟ مردک گفت من روماتیسم ندارم. این جا نوشته است پاپ اعظم دچار روماتیسم بدی است!

يه خانومي وارد داروخانه ميشه و به دكتر داروساز ميگه كه به سيانور احتياج داره! داروسازه ميگه واسه چي سيانور مي‌‌خواي؟ خانومه توضيح ميده كه لازمه شوهرش را مسموم كنه . چشم‌هاي داروسازه چهارتا ميشه و ميگه: خدا رحم كنه، خانوم من نمي‌تونم به شما سيانور بدم كه بريد و شوهرتان را بكُشيد! اين بر خلاف قوانينه! من مجوز كارم را از دست خواهم داد... هردوي ما را زنداني خواهند كرد و ديگه بدتر از اين نمي شه! نه خانوم، نـــه! شما حق نداريد سيانور داشته باشيد و حداقل من به شما سيانور نخواهم داد. بعد از اين حرف خانومه دستش رو ميبره داخل كيفش و از اون يه عكس مياره بيرون؛ عكسي كه در اون شوهرش و زن داروسازه توي يه رستوران داشتند شام مي‌خوردند. داروسازه به عكسه نگاه مي كنه و ميگه: خب، حالا... چرا به من نگفته بوديد كه نسخه داريد؟

کوتاه و خندیدنی 16

ﺑﺎﺑﺎ: ﻣﻨﻮ ﺑﻴﺸﺘﺮ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻯ ﻳﺎ ﻣﺎﻣﺎن رو؟
ﭘﺴﺮﺑﭽﻪ: ﻫﺮ ﺩﻭ ﺗﺎﺗﻮن رو.
ﺑﺎﺑﺎ: ﺍﮔﻪ ﻣﻦ ﺑﺮﻡ ﺁﻣﺮﻳﻜﺎ، ﻣﺎﻣﺎنت ﺑﺮﻩ ﻓﺮﺍﻧﺴﻪ، ﺗﻮ ﻛﺠﺎ می ری؟
ﺑﭽﻪ: ﻓﺮﺍﻧﺴﻪ.
ﺑﺎﺑﺎ: ﺧﻮﺏ ﺍﻳﻦ یعنی ﺗﻮ ﻣﺎﻣﺎن رو ﺑﻴﺸﺘﺮ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻯ ﺩﻳﮕﻪ...
ﺑﭽﻪ: ﻧﻪ، ﻣﻦ ﻓﺮﺍﻧﺴﻪ ﺭﻭ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ.
ﺑﺎﺑﺎ: ﺍﮔﻪ ﻣﻦ ﺑﺮﻡ ﻓﺮﺍﻧﺴﻪ، ﻣﺎﻣﺎنت ﺑﺮﻩ ﺁﻣﺮﻳﻜﺎ، ﺗﻮ ﻛﺠﺎ می ری؟
ﺑﭽﻪ: ﺁﻣﺮﻳﻜﺎ!
ﺑﺎﺑﺎ: ﭼﺮﺍ؟
ﺑﭽﻪ: ﭼﻮﻥ ﻗﺒﻼً ﻓﺮﺍﻧﺴﻪ ﺑﻮﺩه اﻡ

 خدایا! کودکی را به من دادی و بعد گرفتی.جوانی را دادی و گرفتی. پول و ثروت دادی گرفتی .
چند ساله که به من زن داده ای.خواستم یادآوری کنم.

بچه: بابایی! ببین چه نقاشی خوشگلی کشیده ام!
بابا: آفرین عزیزم! چی کشیده ای؟
بچه: یه گاو که داره علف می خوره.
بابا: پس علف ها کجا هستند؟
بچه: گاوه خورده.
بابا: پس گاوه کو؟
بچه: خوب علفشو خورد، رفت دیگه!

خاطرات جالب و با مزه دیگران 18

پسرخاله 3 ساله ام روی فرش خونه مون خرابکاری کرده بود، مامانش دعواش کرد. اون هم با همون لحن بچه گونه اش گفت: خوب چی کار کنم؟ سوراخه، می ریزه!

داداشم اومد خونه، دست کرد توی جیبش، دید گوشیش نیست. کیفشو گشت، باز هم پیدا نکرد. گفت هزار تا صلوات نذر می کنم گوشیم پیدا بشه. خلاصه برگشت تو مسیری که اومده بود، آخر سر رفت تو مغازه، دید اون جاست. برگشت خونه، گفتم صلوات ها رو بفرست. گفت: نه، اگه گم شده بود می فرستادم! اینو جا گذاشته بودم!

می دونید چی شده؟ یه گندی زده شده... سرخوش از سر جلسه امتحان اومدم بیرون که فهمیدم از سر خوشحالی برگه تقلب رو هم لای پاسخ سوالات به استاد تحویل داده ام!

پسرخاله 3 ساله ام روی فرش خونه مون خرابکاری کرده بود، مامانش دعواش کرد. اون هم با همون لحن بچه گونه اش گفت: خوب چی کار کنم؟ سوراخه، می ریزه!

داداشم اومد خونه، دست کرد توی جیبش، دید گوشیش نیست. کیفشو گشت، باز هم پیدا نکرد. گفت هزار تا صلوات نذر می کنم گوشیم پیدا بشه. خلاصه برگشت تو مسیری که اومده بود، آخر سر رفت تو مغازه، دید اون جاست. برگشت خونه، گفتم صلوات ها رو بفرست. گفت: نه، اگه گم شده بود می فرستادم! اینو جا گذاشته بودم!

می دونید چی شده؟ یه گندی زده شده... سرخوش از سر جلسه امتحان اومدم بیرون که فهمیدم از سر خوشحالی برگه تقلب رو هم لای پاسخ سوالات به استاد تحویل داده ام!

خاطرات جالب و با مزه دیگران 17

مامانم می گه: پسرم! همین جوری که نشستی پای اینترنت، این تخم مرغ ها را هم بذار زیرت جوجه شن. احساس مسئولیت که نداری... حداقل حس پدری رو تجربه کن!

اعتراف می کنم وقتی بچه بودم، خانم مجری توی تلویزیون می گفت: بچه ها! وقتی قول می دین باید به قولتون عمل کنین. من هم می ترسیدم به کسی قول بدم چون فکر می کردم باید اتاق عمل برم و عمل کنم!

ﺍﺯ خواهرزاده ام پرسیدم: دایی جون! ﻗﯿﺎﻓﻪ ﻣﻬﻢ ﺗﺮﻩ ﯾﺎﭘﻮﻝ ﯾﺎ ﺧﻮﺷﺘﯿﭙﯽ؟ﮔﻔﺖ ﻭﺍﺳﻪ ﺗﻮ ﮐﻪ هیچ کدوم رو ﻧﺪﺍﺭﯼ ﭼﻪ ﻓﺮﻗﯽ ﺩﺍﺭﻩ؟

امان از این مانکن های جلوی مغازه ها! امروز دماغ یکیشون رو گرفتم، بهم گفت: مرض داری؟

رفته بودم واسه امتحان رانندگی، خیلی هم استرس داشتم. نوبت من که شد افسر بهم گفت دنده عقب برو. من هم که کلی هول شده بودم به جای این که دستم رو بذارم پشت صندلی و برگردم عقب رو نگاه کنم دستم رو انداختن پشت گردن افسر و محکم داشتم می کشیدمش طرف خودم!
نگو صاحب مغازه بود!

وقتی بچه بودم فکر می کردم ماکارونی رو هم مثل برنج می کارن! اون جوری نگاه نکنین دیگه، بچه بودم... الان می دونم که درخت داره.

امروز کنار خیابون ایستاده بودم که یه دختره با جنسیس اومد جلوم ترمز کرد و گفت: ببخشید، می خوام برم صادقیه …منم بهش گفتم :کار خوبی می کنی... خیلی جای خوبیه! برو به امید خدا...
از خنده دیگه نمی تونست حرکت کنه!

داشتم تو خیابون می رفتم، می دیدم همه بهم نگاه می کنن و من رو به هم نشون می دن. یه حس اعتماد به نفس شدید پیدا کرده بودم... سرمو گرفتم بالا، دیدم یه آقاهه بهم گفت: آخرش چند؟ گفتم: چی چند؟ گفت لباسات. گفتم: فروشی نیست. گفت: پس مارک های روشو دربیار!

صبح رفتم مغازه ی یکی از رفیقام که گل فروشی داره کارش داشتم. یه گل خوشگل دیدم، بهش می گم این گل طبیعیه؟ یه دختر 5 ساله اون کنار بود، گفت نه آقا سزارینه!به خدا من تا 12 سالگی فکر می کردم بچه ها رو لک لک ها از آسمون میارن!

خاطرات جالب و بامزه ديگران 16

پسر عموم اولین روزِ مدرسه اش شماره خانوم معلمش رو گرفته! شب هم واسش جوک مسیج کرده! ما تا ۱۵سالگی فکر می کردیم خانوم معلم خاله مونه!

بازی‌های پارا المپیک رو از کانال عربی می‌دیدم، هر جمله ای که گزارشگر می گفت، مادربزرگم می گفت آمــــــــــین!

بابا بزرگم ۸۰ سالشه. همیشه اصرار می کنه که بذارید من از خونه تنهایی برم بیرون، مگه زندانی گرفتید؟ می خوام برم نون و روزنامه اینا بگیرم. یه روز بعد از کلی اصرار گفتیم باشه برو، ولی مواظب باش.
رفته نونوایی محل به همه اونایی که تو صف بودن گفته: عجب روزگاری شده، پنج تا دختر دارم پنج تا پسر، تو این سن و سال، منِ پیرمرد باید بیام تو صف وایسم نون اونا رو هم بگیرم!

بچه بودم، یه بار کارنامه ام رو خراب کرده بودم، به یه مرده توی خیابون قضیه رو گفتم که بیاد خودش رو جای پدرم جا بزنه و کارنامه مو بگیره، یارو هم قبول کرد. رفتیم کارنامه رو گرفتیم، یهو جلوی مدیر و ناظم زارت خوابوند تو گوشم که این چه وضع درس خوندنه؟ من هم زارت یه دونه زدم بهش گفتم: به تو چه؟! ناظم کف کرده بود می گفت اینا دیگه کین؟ یارو کمربندش رو درآورد، افتاد دنبالم تو حیاط مدرسه!

پسر داییم بعد از 10 سال از آمریکا اومده، نشسته بودیم داشتیم حرف می زدیم. حرف شد از گرونی و قیمت دلار، مامانم پرسید: دلار الان تو آمریکا چنده؟

خواهر زاده ی چهار ساله ام اومده بهم می گه: بیا بازی کنیم. می گم چی بازی کنیم؟ می گه: من چشم می ذارم، تو برو گم شو!